تبليغاتX
تنهایی های من بدون تو

تنهایی های من بدون تو

تنهایی های من بدون تو

خیلی وقته همو ندیدیم.

شاید چند روز پیش برای لحظه ای موقعیت دیدن هم رو داشتیم ولی شرایط جوری بود که نه من میتونستم به تو نگاه کنم و نه تو به من.

درسته خیلی وقته همو ندیدم ولی دوتاییمون تحمل میکنیم.

چون به قوله تو الان وقت پایه ریزی برای آینده مان هست.

دلمون با همه.شکر خدا دلت هم پاکه.دل منم روشنه که میتونیم بهترینها باشیم.همانطور که الان با فکر کردن به تو احساس غرور میکنم.

پس با تمام انرژی پیش به سوی آینده.با هم بودنمان باعث میشود که خیلی زود آینده شود.

با هم می شه مثل ماه درخشید
می شه به زمین ستاره بخشید

با هم می شه تو روزای ابری
از گم شدن خورشید نترسید

با هم می شه آفتاب رو صدا کرد
خاک رو معتبر مثل طلا کرد

با هم می شه سنگِ بی صدا رو
با ناز ترانه آشنا کرد

مهدی

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیستم مهر 1385ساعت2:13توسط تنهای بی تو | |

شاید این اخرین پستی باشه که می نویسم خوب خیلی وقتا سعی کردم برم و نت نیام ولی هردفعه زودتر از قرار حاظر میشدم ولی این دفعه با بقیه فرق میکنه امسال سال نتیجه سازه زندگیمونه هم واسه من و هم تو وقتم واسه نت و بقیه چیزا زیاد داریم .

می دونم تو این مدت شاید نتونیم حتی هفته ای 1 بارم هم را ببینیم یا باهم حرف بزنیم ولی همه سختی ها را تحمل می کنیم .

من که دیگه نمیام و بنویسم شاید از این به بعد نویسنده این وبلاگ خودت تنها باشی شایدم واسه یک سال وبلاگمون بسته بشه ولی عشقمون هنوز پا برجاست.

واسمون دعا کنید بعد اینا همه سختی نتیجه خوبی ببیریم .

رفتن دليل نبودن نيست .... در آسمان تو پرواز مي كنم . عصري غمگين و غروبي غمگين تر در پيش . منِ بي زار از كرده خويش دل نامهربانم را به دوش مي كشم تا آنسوي مرزهاي انزوا پنهانش كنم در اوج نيزارهاي پشيماني به همه ابرهاي سياه كه با من از يك طايفه اند سلام مي گويم . تو باور نكن اما من عاشقم . رفتن دليل نبودن نيست . در غروب آسمان تو شايد در شب خويشتن چگونه بي تو گم شوم ترا تا فردا ..... تا سپيده خواهم برد .. و به ياد تو و عشق تو خواهم مرد ....

نیاز

+نوشته شده در جمعه چهاردهم مهر 1385ساعت14:9توسط تنهای بی تو | |

هفتم هم گذشت خیلی زودتر از اونی که فکرش را بکنی هر کاری میکنم قبول کنم که رفته و خواست خداست نمیشه . دیشب تا صبح خوابش را میدیم ولی هر چی فکر میکنم یادم نمیاد ولی اینا مطمئنم تا صبح تو خوابم بود .

سعی میکنم خودما خیلی عادی جلوه بدم و مثل گذشته باشم ولی نمیشه یک نمونه هم خودت دیروز دیدی که چه طور باهام شوخی کردی و من یه دفعه مثل دیونه ها عقده های این چند وقته را سرت خالی کردم .

امروز خوب بودم ولی وقتی صبح محمد (داداش مهدی) را دیدم دوباره بهم ریختم .

همین جا از همه دوست ها و آشنا ها که این متن را می خونند معذرت خواهی می کنم اگه حرفی یا دادی می زنم شرمندم آخه شرایتم با قبل خیلی فرق می کنه و هیچ کس نمی تونه بفهمه من چی می گم.

معلم ها هم یکی یکی دارند بهم تذکر می دهند ولی من نیاز به زمان دارم تا همه اون خاطرات را فراموش کنم .

از دوستام و تو هم ممنونم که تنهام نذاشتید به نظر من دوست خوب اونه که تو غم و غصه ها آدم را یاری کنه و خوشحالم از اینکه شما ها را دارم .

از تو هم ممنونم که با شرایط و مشکلاتی که داشتی خودت را رسوندی امیدوارم بتونم جبران کنم .

خدایا مهدی ما رفته اکنون

گل زیبای ما خدا نگه دار

تو ای یاس کبود خدانگهدار

خدایا مهدی ما حافظی باش

خدایا درد هجرانش مرحمی باش

خدایا ان گناهانش ببخشای

خدایا بر نیک کارش بیفزا

با زمزمه صلوات یادی از تک پرستوی مهاجرمان کنید

نیاز

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم مهر 1385ساعت13:24توسط تنهای بی تو | |

دلم میخواست بشینم همون جا.روبه روی تو.

همون جا که همه در غم هم شریک بودن منم توی غم تو شریک باشم

ولی سردردم اجازه نداد بیشتر اونجا بمونم.

نمیدونم چرا یه دفعه اینقدر سرم درد گرفت.ولی یه چیز رو میدونم اونم این که دوست ندارم هیچ وقت غم داشته باشی.

ولی بعضی وقتها خدا اینجوری صلاح میدونه.

مراسم هفت مهدی عزیزم هم به خوبی و با شکوه تمام انجام شد.

باز هم جمعیت زیادی برای همدردی با خانواده تو اومده بودند.

واقعا امروز شکوه خاصی داشت نتونستم خودم رو به مسجد برسونم ولی از جمعیتی که سره خاک مهدی گلم حاضر شدند میشد فهمید مسجدش باشکوهتر از همیشه برگزار شده بود.

از ته دل آرزو میکنم آخرین غم تو و خانوادت باشه.

انشالله در شادیها ببینمت.

همه با هم برای شادی روح مهدی عزیزم بخوانیم:

اللهم صل على محمد وال محمد

بسم الله الرحمن الرحیم
الحمد لله رب العالمین
الرحمن الرحیم
مالک یوم الدین
ایاک نعبد وایاک نستعین
اهدنا الصراط المستقیم
صراط الذین انعمت علیهم غیرالمغضوب علیهم ولا الضالین
صدق الله العلی العظيم

مهدی

+نوشته شده در دوشنبه دهم مهر 1385ساعت18:31توسط تنهای بی تو | |

هر روز که میگذره بیشتر شیفته و دیوونه ترت میشم.

همیشه سعی کردیم با هم باشیم توی خوشیها و توی غمها.

توی این مدت من خیلی خواستم آرامش بهت بدم ولی بعده حرفامون خودم میفهمیدم اصلا نتونستم این کار را بکنم.خودت میگفتی حرف زدن با من آرامش بهت میده ولی من خودم دوست داشتم این کار رو بکنم ولی افسوس که قدرتشا نداشتم.

خودت میدونی هر جا باشم و هر موقعی باشه به فکرتم.به فکره خودم خودت.هیچ کس هم نمیتونه نه تو رو از من بگیره نه فکرتا از ذهنم برای یه لحظه خارج کنه.

آخ که چه لذتی دار نازه چشماتو کشیدن
                                      رفتنه یه راهه دشوار واسه به هم رسیدن

مهدی

+نوشته شده در دوشنبه دهم مهر 1385ساعت1:55توسط تنهای بی تو | |

چه تشیع جنازه باشکوهی.کل ملت انگار اومده بودن تا زیره تابوت مهدی رو بگیرن.

مهدی خیلی عزیز بود توی مردم.

مردم خیلی دوستش داشتن.این همه دوست و آشنا خوبی مهدی رو نشون میده

مسجد سومش هم که امروز بود اونجوری.

من نتونستم برسم به مسجد ولی از خیلی ها شنیدم که جای نشستن دیگه نبوده.

خوب این چیا نشون میده.

بزرگ ، خوب،بزرگواری،مهربونی و ... مهدی را نشون میشده.

واقعا که به سعادت بزرگی رسید.توی ماه رمضان دعوت خدا را پذیرفتن

 

آن هنگام که به تو می اندیشم ستاره ها خاموش می شوند

و ابرها به گریه می افتند ، می گریند....تا صبح می گریند....

کاش از بین ما نرفته بودی .... کاش هنوز تو را احساس می کردم

کاش... کاش .... و کاش امروز همراه با گریستن ابرها خورشید

بدرخشد و رنگین کمانی توام با مهر ، محبت و مهربانی که تو از

آنها سر چشمه گرفته بودی بر سر مزارت پدیدار شود ......

باز هم بهت تسلیت میگم و ارزوی صبر جمیل برات تو و خانوادت دارم.

به خواهر بزرگتم تسلیت میگم انشالله مراسم بعد،مراسم شادی برای همتون باشه.

خدایش بیامرزد

مهدی

+نوشته شده در جمعه هفتم مهر 1385ساعت2:14توسط تنهای بی تو | |

چقدر دلم میخواست توی این لحظات همیشه و همه وقت کنارت باشم.

تنهات نذارم توی غمهات ولی انگار نمیتونم.نمیتونم کنارت باشم.ای کاش شرایط جوری بود که میتونستم کنارت باشم.

ولی نمیشه خیلی دیگه همه چیز طبق دلخواهمون باشه فقط میتونم بیام ببینمت همین.

من اینجام.دور از تو .ولی مثل همیشه دلم با تو هست.همه هواسم پیشه توست که داری چیکار میکنی یا کجا هستی یا......

ولی چه توی غمها و چه تویه شادی ها فعلا نمیتونیم با هم باشیم

فقط دلامون با همه.

مهدی

 

+نوشته شده در پنجشنبه ششم مهر 1385ساعت1:0توسط تنهای بی تو | |

خیلی دلم گرفته یه بغض سنگین راه گلوما گرفته ... خیلی سخته 2 ماه پیش که بابا بزرگم را از دست دادم فکر می کردم اخر دنیاست ولی حالا می بینم باید پشت سر هم عزیز از دست بدم به خدا 2 ماه پیش این جوری نسوختم که حالا دارم آتیش می گیرم

مهدی واسه من فقط یه پسر عمو نبود اون جای برادر را واسم پر کرده بود به خدا هر کس برادر از دست داده می فهمه من الان چی میگم.....

نه درکم اونقدرام بالا نیست ولی حرف تو درسته و نمی شه تو کارای خدا دخالت کرد شاید اگه 2 ماه پیش انقدر گریه و زاری و نا شکری نمی کردیم الان عزیزمون پیشمون بود .

بیشتر از اون دلم واسه نامزد 18 سالش می سوزهه خیلی سخته وقتی خودما جاش می زارم می خوام دیونه شم و بد تر از همه واسه مامانش که دقیقه به دقیقه شماره موبایلش را می گیره شاید جواب بده ...

تو را خدا هر کسی این متن را می خونه واسه داداش منم دعا کنه و فاتحه بخونه .

کاش می دونستی چقدر دلم هر روز بهانه تو را ميگيرد... کاش می دونستی چقدر دلم هوای با تو بودن را کرده... کاش می دونستی چقدر دلم از اين روزهای سرد بي تو بودن گرفته... کاش می دانستی چقدر دلم برای ضرب آهنگ قدمهايت ، گرمی نفسهايت، مهربانی صدايت تنگ شده... کاش می دانستی چقدر دلواپس توام... کاش می دانستی چقدر تنهام ، چقدر خسته ام و چقدر به حضور سبزت محتاجم اما... دیگر اهمیت ندارد.

.

اين را ميدونم كه ارزو سرابه خوب ميدونم كه زندگي يه خوابه هر كسي غمي داره ولي نه هرروزو هر شب غصه هاي من ديگه بي حسابه عذابه من بد اوردم بد بياري سخته طفلكي اين دل چه تيره بخته وقتي ادم هميشه بد بياره هيچ اميدي واسه فردا نداره چه شوقي واسه موندن چه حرفي واسه گفتن چه بهتر كه ديگه بار سفر بستن و رفتن واسه هميشه خفتن من نميگم كه زندگي قشنگ نيست هست ولي نه واسه من براي هر كسي تو زندگي اميد هست ولي نه واسه من پرنده شادي من رفته كه بر نگرده همدم تنهايي من يه دنيا اه و درده

نیاز

+نوشته شده در پنجشنبه ششم مهر 1385ساعت0:34توسط تنهای بی تو | |

وقتی امروز دیدم با اون حالت اومدی نت خجالت کشیدم.

چون اومده بودی با من یه کم حرف بزنی.ممنونم که با این حالت اومدی.

وقتی میبینیم قدرت درکت اینقدر بالاس و حقیقت رو قبول میکنی افتخار میکنم از داشتن کسی مثل تو.

واقعا خیلی بزرگی.بزرگ فکر میکنی و بهت تبریک میگم به خاطر داشتن چنین قدرت درک بالایی که داری.

امروز آروم تر بودی.یا اینکه من اینجوری حس کردم.

امیدوارم بتونیم همیشه با حقیقت ها کنار بیایم

مهدی

+نوشته شده در چهارشنبه پنجم مهر 1385ساعت13:26توسط تنهای بی تو | |

اصلا دلم نمیخواد بنویسم.

برای اولین باره دوست ندارم توی وبلاگ بنویسم.

خیلی سخته.از دست دادن جوان سخته.

در گذشت پسر عموت که جای داداشه ماهت بود،مهدی گلم را به تو و خانوادت تسلیت میگم.

امروز که از زبونه خودت شنیدم شوکه شدم.اصلا نمیدونستم چی بگم.همچین هنگ کرده بودم که حتی دهنم هم باز نمیشد.

میگن خدا هرکی را دوست داره زودتر میبره پیشه خودش.

امان از قسمت روزگار.

چقدر خدا دوستش داشته که توی ماه رمضان که بهترین ماه خداست پیشه خودش برد.

فقط دعا میکنم شبه اول قبر براش راحت باشه که صد در صد هست میگن توی ماه رمضان در بهشت بازه.

خدا به خانوادش صبر بده .

این خودش سعادتیه به خدا.

باز هم جلوت کم اوردم.باز هم نتونستم آرومت کنم.دوباره نتونستم جلوی اشکات رو بگیرم.

چقدر از خودم بدم اومد وقتی دیدم داری گریه میکنی و نمیتونم مانع بشم.

من که خیلی ندیده بودمش و باهاش دوستی یا چیزی نداشتم هنوز هم شوکه هستم بمیرم برات چی میکشی تویی که جای خواهرش بودی.

واقعا نمیدونم چی بگم خیلی کم اوردم امروز خیلی

 مهدی

+نوشته شده در سه شنبه چهارم مهر 1385ساعت23:10توسط تنهای بی تو | |